شب ... غربت ...سکوت... سکوت شبانه ام را هق هق گریه ام شکست و جای خالی دستان تو بر شانه ام ماند هر از گاهی با به خاطر آوردن مشعل چشمانت من تا عرش شعله می کشم و قلب شیشه ای ام هزاران تیکه می شود . باز هم هراس های همیشگی، باز هم تنهایی که با نبودن تو برایم تکراری ست ..
من فراری ام از همه تکراری ها ،فراری ام از خاطرات با تو بودن که ذوب می کند تن یخی ام را من فراری ام از خودم، از تو ، از این خشکی ، از این کویر که انتهایی ندارد تا ترکهای لبانم را سیراب کند؛ من دنبال سایه ام تا در پناهش آرام گیرد روح پر تلاطمم ... آخر روح من خسته است از این همه تلاطم ،از این همه بی قراری های معین شده بر تقدیرم .
من در خود شکسته ام و تو این را باور نمی کنی ، باور نمی کنی تمام تنهایی ام را پرکرده آه های مکرر؛!! بهار را تو برایم معنا کن من بهار نمی دانم !!!من آواز های عاشقانه را فراموش کردم! من دیگر سراسر غمم و اشک ؛من تو را نمیدانم ،نمی دانم کی طلوع کردی!، آن روز را به یاد ندارم من خواب ماندم این همه سال و تو بیدارم نکردی، جایم گذاشتی میان باغچه ای پر از بهت و ناباوری .
چرا ؟ چرا باید می آمدم و و اینجا میان این همه سیم های خار دار زندانی می شدم؟!! من دلم دریا می خواهد... من دلم یه آسمان آبی می خواهد ، که در خواب هایم نباشد، آسمان خواب های من خاکستری ست من از خاکستری متنفرم. روز های خوش من را تو با خیالت بردی حال من تو را حبس می کنم در گذشته ای بی سراب ؛ تو محکوم خواهی شد در قتل من ؛ هر روز من مُُردم با اندوهت برو... برو که من دیگر از صرف کردن عشق خسته شده ام !!! که دیگر خنده ی چشمانت خیره ام نمی کند تو دیگر با غربت چشمانم غریبی ،من غربت را نمی خواهم، نامت را سر دفتر فراموشی ام گذاشتم...برو که دیگر منی وجود ندارم تا تو را دوست داشته باشد،... من غرببم با همه دوست داشتن ها ،برو و باردیگر در من رسوخ نکن قلب من از امواج ارتعاشات لرزش این سوراخ ها پر است ...
شامگاه بود ، یه شامگاه بارانی بدون تو ،ولی در انتظار لحظه های بودنت 2ماه از آمدنم می گذرد و من در انتظارم و آرام نمی گیرد دلم، از شهر نشینانی بودم مسلول دل، از آنان که به شعله های رو به زوالی خواب آتش می بینند و در انتظارند...در انتظار ....و دقیق بعد از 2ماه و 18 روز انتظار سر آمد و من در آغوش بارانی که تو را به همراه داشت گریستم و بعد لبخندی تمام وجودم را فرا گرفت ؛ اگر تو نبودی پس چرا من اینقدر مست از بودنت بودم ، مست ازبوی اقاقی های اتاقت ؛ اگر تو نبودی این هلهله را کِِِِِِِِِِِِِه در آسمان کلیسای وجودم سر داد.
اختران را دیدم و شباهنگام بر دریا در زورق زیستن مردی آواز می خواند و آنها می درخشیدند و توفان به تسلیمی بر درختان مشت می زند . دل من با دل شب از امید وجود اختران مملوء می شد ؛ ابر می گرید، باد میگردد، ماه می خندد و خورشید می آید و همه ی نفرین هارا بر می چیند اگر این تو نیستی پس چرا دستان من آرام نمی گیرند بر صفحات این دفتر و کش و قوس می آیند در دنیایی از کاغذ ها و عشق تو را لبریز می کنند و من حقیقت وجود تو را زندگی کردم و تو را یافتم و در کنار خش خش برگ ها ی پائیز به وجود اردیبهشت و خنده های گرم تو سوگند خوردم و از دهکده ی گریه هایت بر تقدیر خود بالیدم و برای چشمان تو که چون تاریکی روز های بی تو می درخشید لالایی خواندم:
لالایی کن بخواب ،خوابت قشنگه ، گل مهتاب شبه هزار تا رنگه ،یه وقت بیدار نشی از خواب قصه یه وقت پا نذاری تو شهر غصه ، لالایی کن مامان چشماش بیداره، مثل هر شب لولو پشت دیواره، دیگه بادبادک تو نخ نداره، نمی رسه به ابر پاره پاره ، لالایی کن ،لالایی کن ،مامان تنهات نمیذاره دوست داره، دوست داره، می شینه پای گهواره !!!
هر سال22 اردیبهشت ما سرشار از وجود توایم ،سرشار از لبخندهایت سرشار از مهربانی هایت ،و من ، ومن که تمام لحظه های زیبای این دو سال رو با تو سر کردم و بعد از چندین سال با هم بودن تازه دلم صدای کسی رو می شنوه که برام از همون لحظه ی بودنش عزیز بوده و من نمی دونستم ،نمی خوای بهم تبریک بگی نمی خوای وجود این دوستیِِِ قشنگ رو با وجود خودت بهم تبریک بگی ؟
مهرنازم تولدت به اندازه ی تموم دوستی مون به اندازه ی تموم شکلات هامون و بزن قدش هامون و خلاصه به اندازه ی تموم دوست داشتنمون مبارک .
با هیچی تو دنیا عوضت نمی کنم :X :* :* :X
پینوشت:
من هر روز عصر
مبهوت جدال ابی اسمان و سرخی غروب
و تاریکی،که ارام ارام جای خالی نور را پر می کند
و حس غریبی که نمی دانم...
وتو مثل جشن شادی نیلوفرها
در بامداد روشن
وقتی که می خوانند
مرغان ابزی
اواز آبها را
و من وقت طلوع ساعت دیواری
و ازدحام مردم
گم می شوم در آن سوی تاریکی
در سایه بلند کوچه ها گم می شوم
وتو ...وتو....
و دوست داشتن تو... مثل طلوع آفتاب و خیال آبی اقیانوس و مرداب و نیلوفرها
چه زیباست!!
_قطره باران بالافاصله محل تولدش را ترگ می گوید.
_روی پل صراط پوست موز انداختم.
_وفتی تصویر گل محمدی در آب افتاد ماهی ها صصلوات فرستادند_زبانه کشیدن آتش اوج شکیبایی خاکستر است.
چند تا از کاریکلماتور های شاپور بهانه ی خوبی بود برای تبریک تولد به شاپور و همین طور خودم که زاده ی این دیارم و در آستانه ی باز شدن یخ های زمستانی آدمیان یخ چشمان من هم تبخیر شدن ....
دوباره دلم هوای غزل سرایی کرده کاش می
دانستی همیشه بهانه ی بارانی منی!
برای غزل سرایی دیگر دیر شده ، ابر های
تاریکت بر مهتاب نازنین من پرده انداخته ؛چشمانم خیره به فانوسی که در آن سوی دریا
سوسو می کند.
باران می بارد ؛ چه شب ها آغوش مهربانت
،در کنج ایوان خانه پناهگاه و سایه بان تن رنجور و تنهایی سردم بود ، چه لبریز می
کرد این باران جام عشقت را و من چه مست می شدم.
و اکنون چه شب های بارانی چشم به آخرین
چراغ روشن این شهر دوختم و چشمان انتظارم به رویای ِغزل ِ درود ِ تو چه خواب ها در آسمان دیده .
من پر از ندامتم و تو جلاد تمام رویاهای
آبی من. من چه واژه ها را غرق اشک می کردم و با وزن عشق و قافیه مستی رهسپار خانه
ات.
نظاره کن گلبرگ ها ی گلی را که با دل
پژمرده ام پژمرد. باران لمس میکند خاک ها ی تنش را و سر انگشتانم می نگرند بر آنچه
چشمانم لمس کرده اند و سایه ی تو بر تمامی خاکهای گلدانم و تپش نورانی باران در آن
سوی سایه ات و این بارانچه قلب مرا می فشارد.
میبینم تو را ،تورا که به سبوی عاری از
ریایم سنگ میزنی؛ از همه چیز می هراسم از آگاهی از شفافیت این ایوان بارانی بدون
تو، از این شب های غمگین بدون دستانی که همدم گونه های خیسم شوند.
قالب شعرم تو بودی و حالا که نیستی
قافیه اش به هم ریخته و حال، برای چه کسی نغمه سرایی کنم؟ تو تمام غریو و فریاد من
بودی و اکنون بر من سکوتی حاکم است .
من شنیدم هلهله ی مرغ باران را اما لب
از لب باز نکردم فقط اشک بود و اشک بود و اشک .... و من دیگر تورا ندارم....
باید امشب قبل از غروب باران خود را به
تابوت سوخته ای که هدیه ای بود از جانب توبرسانم .مبادا دیر شود...مبادا....
پینوشت: باران می بارد،نم نم ، می بارد....می بارد
شب است و شبی کویری؛ امروز، رو به غروب نشستم و تو میدانی غروب های
کویر چه دلگیر و غمگینند و من چه قدر دلگیری های این روز ها را با اشک هایم به آسمان
بردم و نوای نی لبک لبانت را همراه با
ستاری که از دور به گوش میرسید چه قدر
باختم و امید این که شاید روزی دستانم روی
دف به حرکت در بیایند و پا بکوبیم بر زمین و برقصیم با موجی از باران و به انتظار
بهار بنشینیم .
سردی دستانم که بر روی صفحه
کلید کش و قوس می آیند و همراه با مرغ باران چه آوازی سر داده اند امشب ، او هم
مثل من بی خواب شده، و باز هم هوای کوی تورا کرده، دلش باران را می خواهد. امروز
ماهی انگشتانم به شوق دیدار تو به شوق مهر تو در آستانه ی فصل خزان فصلی که همراه
خودش همیشه غم های مرا می آرد و مرا چه دلتنگ میکند. می گریزند از کوچه های تنگ و
تاریک این زندگی و پناه می آرند به الهه ای به امید این روزهای سرد بی باران.
ساده است قانون زمین وقتی الهه ی باران تو باشی
وقتی بباری با مهر و محبتت بر این دنیای خاموش و سردمان وقتی من با عریانی شمع می سوزم و تویی پروانه ی
زیبای من. تویی که با چشمان قشنگت و مهربانی صدایت چه آرام کردی قلب پر تلاطمم را
. رازقیهای باغچه ی مادر بزرگ تازه خشک شدند و شمعدانی ها چه قدر گریستند در
فراقشان و من با چه حسرتی از پشت پنجره های شیشه ای بغض هایم از همین اتاقک کوچک که درهایش را قفل زده اند و کلیدش را خون خورده
اند و سردی ام را چه آسان این شب و گل های پیچیده ی غروب به فراموشی سپردند ومن در
حسرت جرعه ای گرما به انتظار تو نشستم و باران بارید الهه ی من و مأنوسی ام را دزدید از عادت
تاریکیم و چه زیبا بارید در این خاموشی کویر و من ِ تنها چه سخت بغض کردم و تا
حوالی شیراز آواز خوان پناه آوردم به بانو یی از جنس بهار و رازقی های خانه ی مادر
بزرگ .
پینوشت 1: این چند خط از دلتنگی های من بود الهه ی بارانم برای
تو که بهترین الهه ی روی زمینی و من چه دیر یافتمت نازنین.
پینوشت 2:
هر سه مقابل پنجره نشستند خیره به دریا یکی از دریا گفت دیگری گوش کرد سومی نگفت و نه گوش کرد او در میانه ی دریا بود غوطه در آب از پشت پنجره حرکات او آرام و واضح در آبی ِ پریده ی رنگ آب درون کشتی غرق شده ای چرخید زنگ نجات غریق را به صدا در آورد حباب های ریزی با صدایی نرم بر روی دریا شکستند
ناگهان یکی پرسید: «غرق شد؟»
دیگری گفت:
«غرق شد»
سومی از عمق دریا نگاهشان کرد گویی به دو نفرکه غرق شده اند مینگرد.
«یانیس ریتسوس»
و توامشب ميبيني كه من بس دلتنگم و تو خود ميبيني كه باز هم چه قدر
تمام لحظات بي تو بودن را پر كرده است بغض بي صبري ام و چه قدر من دور از تو خاموش
و دلسردم و چه قدر قلبم نا آرام است و هي براي تو بي تابي ميكند.../
ديگر براي قطار مقصدي براي من وتو نيست من و تو هنوز جا مانده ي آن قطاريم
و من چه سال ها در آغوشت مي خوابيدم و تو چه لالا يي هايي براي مسافرت زمزمه مي
كردي يادت كه هست؟ من كه هيچ وقت زمزمه هايت را از خاطر نخواهم برد ...
تو اين را ميداني كه باز اواسط تابستان كه ميشود من چه قدر با اين
گرما تبخير ميشوم و به ابرهاي سر راهم بر خورد ميكنم و باز دور از آسمان حسرت
باراني بودن را ميكشم تا شايد روزي بهاري بيايد سوار بر نسيم تو سوار بر زمزمه هاي
بهاريت پر كشم دور شوم دورتر از اين گرمايي تن ... از اين تنهايي بي پايان ...
تا شايد هنوز ميكده آسمان جامي براي من هم داشته باشد آه كه چقدر اين
تابستان خفقان آور است و هر سال من با تو مي نشستم تمام اين روز هاي گرم تابستاني
را و از سرماي آغوشت مست ميشدم تا ذوب نشوم اين تنهايي لاعلاج را.../
هنوز دستت را دور شانه ام احساس ميكنم و هق هق گريه ات را براي يتيمي تابستاني من.../
و من حالا كه حسرت باران را
ميكشم و حالا كه مهرباني آغوشت را كم دارم دوست دارم اشكهايت را پاك كنم از روي
گونه هايت اشك هايي كه براي من باراني بود از دل آسمان... و باز زمزمه كنم نواي « دوسستت دارم» را نواي اشك هاي خود را پا
به پاي اشك هاي تو ... من هنوز بيقرار تو در اين كوچه ها بدون آغوشي پرسه ميزنم
انتظار ميكشم ... انتظار ميكشم ....
پينوشت : من هر روز براي تو تا آسمان آبي ات پرواز ميكنم الهه ی
من و هر روز كه بر دلم مي باري
شاد ميشوم تا فراسوي دريايت وغزل خوان پرواز ميكنم و بي قرار پيش ميبرم اين روز هاي كويري را به انتظار كمي باران به انتظار آواز ها تو الهه ی
بارانم ؛ و تو وتويي كه هميشه با من بودي و من بي خبر از
باران هايت نازنين بانو .
پينوشت2: امروز در گوشه اي از آسمان دختري آسماني چشمانش را گشود بر
تلاطم دريايي بيكران و من امروز براي تو عزيزكم صورتي پوشيدم به مناسبت ميلادت و
من اين سالها تو را كه هميشه براي من هماني تو راكه نفسم با تو جان گرفت ؛مونا جان با وجود تو با آرامشي كه تو با نواي صدايت براي من نواختي و سه تاري كه به اشعارم
هديه كردي و با نواختن تو جان گرفت صداي بغض گرفته ي من ....
امروز من فيلم تولد 5 سالگي ات را گذاشتم ... مونای من 5 ساله با
پيراهني صورتي به رنگ روياهاي زيبايش با
همان شيطنت هاي كودكانه اش و با همان هميشه عزيز بودنش براي ما .و تو امروز ببين
لباس صورتي مرا، ميبيني كه چه قدر به آن گوشواره هايت مي آيد و چه قدر به روياهاي
صورتي تو و چه قدر به آن گردنبندي كه هديه گرفتي و باز در گوشم صدا ميكند شعري كه
هميشه با هم روز تولد تو ،روز تولد من با هم،هم صدا مي خوانديم ....و من كه هميشه
براي تولد عزيزهايم آن را ميخوانم
در جشن تولدت عزیزم همه انگشترند تو نگینی ، نگاه کن هدیه ها رو ، نگاه بادکنکا
رو ، همه رنگ و وارنگی ، عجب شهر قشنگی.... نشد كه ننويسمش... نشد
و
من هنوز با تو ولي دور از تو جشن به پاداشته ام و تو ميداني كه چه قدر دوستت دارم
و اين شعر را اين دفعه ميخواهم با صداي ساز دهني تو بخوانم و با صداي دست هايت و
با هم برقصيم با نواي گرمش و با هم برويم به زماني كه تو 5 ساله بودي و من كودكي 2
ساله و هر چه زمان ميگذرد تو برايم عزيز تر ميشوي حتي دور از من تمام دلتنگي هايم
را برايت نوشتم برايت قاب گرفتم برايت پست ميكنم عزيزمن ، موناي خوشگل خودم باز هم
با همان زبان كوچكم تولد بزرگت را تبريك مي گويم براي مان هميشه تو ميدرخشي در
ميان موج هاي اين دريا.
انشاالله
كه صد ساله شي گلكم اينجا همگي دلتنگت تواند و ما آرزوي موفقيت تو رو داريم (اين
از طرف همه بود :عمه ،عمو و بقيه ي دوست و آشنا ...)
پىينوشت
3: راستي جشن پروچيستا چه طور بود خوش گذشت ؟؟؟
